Saturday 25 November 2017 / شنبه 4 آذر 1396

جستجو

P7a

AndishehTV

  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

ققنوسی که از آتش نیوشا برخاست

درست سی سال شد. سی سال تمام. آن روزها علی خامنه ای آخرین ماه های ریاست جمهوری اش را می گذرانید و «نیوشا فرهی» پسر ارشد استاد «فرهنگ فرهی» کتابخانه کوچک «خانه کتاب» را در خیابان وست وود اداره می کرد. کتابخانه کوچکی که پاتوق سیاسیون، خصوصا روشنفکران چپگرا بود. مردان و زنانی که با اراده ای راسخ ایمان داشتند، ملایان تکیه زده بر قدرت تاس اقبالشان ده ساله نمی شود و چه بخواهند و چه نه در دریای خونی که در ایران خود به راه انداخته اند، غرق خواهند شد.

دکتر مهدی آقازمانی - جامعه شناس:
نیوشا به شهادت اطرافیانی که او را به یاد می آورند روحیه ای مبارز داشت. دست به قلم می برد و مانند پدرش که اسطوره قلم زنی در غربت برای ما ایرانیان است، صفحات متعددی از کاغذهای بی خط را به خط مبارزه برای احیای خون های به ناحق ریخته شده می آراست.
جایی نوشته بود: «امروز نویسنده ای که بخواهد با دروغ و جهالت مبارزه کند و حقیقت را بنویسد باید دست کم با پنج مشکل درافتد. برای چنین نویسنده ای «دلاوری» گفتن حقیقت لازم است، در حالی که حقیقت را همه جا خفه می کنند. «هوشیاری» بازشناختن حقیقت لازم است در حالی که همه جا آنرا پنهان می دارند. این هنر لازم است که از حقیقت «سلاحی» ساخته شود. نیروی «تشخیص» دادن و انتخاب کردن کسانی لازم است که حقیقت در دست آنها موثر و کاری واقع شود. سرانجام بسیاری «تدبیر» لازم است تا حقیقت میان چنین مردمی گسترش یابد. این مشکلات برای کسانی که در حکومت فاشیستی چیز مینویسند عظیم است. عین این دشواری برای کسانی که از وطن رانده شده اند یا فرار کرده اند و برای کسانی که در دمکراسی های بورژوائی بسر می برند نیز وجود دارد.»
آن روزها نیوشا سر در راه آزادی وطن داشت و بسیاری از هم فکرانش در داخل زندان های ایران زیر سایه عبای ملایان سلاخی می شدند. همان روزهایی که خامنه ای آخرین ماه های ریاست جمهوری اش را سپری می کرد.
حالا سی سال بعد، خامنه ای آخرین ماه های زندگی سراسر نکبتش را سپری می کند و دیری نخواهد پایید که جوانانی از جنس نیوشا، در همان خیابان وست وود و همان محله ایرانی ها در لس آنجلس که روزی روزگاری نیوشا در آن اداره کتاب فروشی کوچک پدرش را به عهده داشت، برای مرگ رهبر مستبد امروز، شراب و شیرینی پخش کنند.

راستی یادتان هست نیوشا چه کرد؟
آخرین روزهای تابستان 1366 بود. درست یکسال پیش از تابستان 67 و آن اعدام ها! فقط یک سال، کمتر از یک سال قبل از آن همه کشتار...
علی خامنه ای که آن روزها آخرین ماه های ریاست جمهوری اش را سپری می کرد به نیویورک می آمد تا در مجمع عمومی سازمان ملل سخنرانی کند. مردی به نمایندگی از ملتی! مردی که دستش تا مفرق به خون همان ملت آلوده بود. درست مثل این روزها که شیخ شوخ و شنگ بنفش، دلش هوای نیویورک دارد تا هنوز همان شیپور پیشین را از سر گشاد بزند.
نیوشا و گروهی از مبارزان آن روزها، در مقابل فدرال بیلدینگ لس آنجلس به حضور علی خامنه ای در آمریکا اعتراض کردند و نیوشا در این اعتراض اقدام به خود سوزی کرد. آتش به جان خویش کشید و چه سخت و دردناک جان باخت.
این روزها اما هستند مبارزانی! که از ماهی قبل تر هوای شام خوردن با شیخ بنفش را در نیویورک در سر پرورانده اند و اگر از ایشان اسم یک قهرمان را بپرسیم احتمالا قهرمانشان کسی جز «سردار بی شرف عارف»! یا «جواد جان دروغ پرداز خوش خنده» نخواهد بود.

آن سیب و آن مسیر که سراسیمه پیمودیم

شاید آغاز زندگی همان گاز زدن حوا به یک سیب در باغ عدن باشد و شاید پیدایش زمین را به توان به یک انفجار بزرگ نسبت داد، آنچنان که اهالی علم فیزیک می‌گویند. اما چه فرقی می‌کند چه آن انفجار مهیب که هستی را ساخته است و چه آن چیدن و بوییدن و خوردن یک سیب! زندگی مسیری مشخص دارد که پیمودنش اگر چه مسبب به دلایلی است، ملتزم به دلایلی دیگر هم هست. اما در میان این هر دو، کدام باور کم ارزشتر از خود زندگی؟!

دکتر مهدی آقازمانی - جامعه شناس:

سال‌هاست می‌اندیشم که باور ما از قصه زندگی دو خط و نصفی تصنیف عاشقانه است با کوله‌باری از خاطرات و دست‌کم ره توشه‌ای از شادی‌ها و غصه‌ها که هر کدام‌شان حاصل تلاشی و عبور از کوچه‌ای از کوچه‌های زندگی است. برخی از این کوچه‌ها بن‌بست بوده‌اند و برخی به خیابان‌ها و کوچه‌های دیگر راه یافته‌اند. شاید روزی که در باغ عدن حوا دست در میوه درخت ممنوعه می‌برد نمی‌دانست در یکی از همین کوچه‌ها قدم می‌زند کوچه‌ای یک طرفه که به خیابانی ممنوع می‌مانست، خیابانی که یک سمتش باغ بهشت و این طرف... آری طرف، همه آزادی و زیبایی هستی در ظرفی از باور و عشق که در آن نه چیدن میوه‌ای ممنوع بوده و نه عاشق شدن.
***
اما گویی این روزها که عمری به قدمت تاریخ دارند، هنوز هم عاشق شدن ممنوع است و دل دادگی جرم محسوب می‌شود. هنوز هم سیب‌هایی هست که چیدنشان حرمانی بزرگ به ارمغان می‌آورد و هنوز هم هستند فرشتگان بی‌کار و کینه‌توزی که لختی ساده دلی آدم و حوای امروز را به خداوندگاران عصر استیلای عقیده‌ها و عقده‌ها گزارش کنند و تن زخمی این عاشقان ازلی را باز به تازیانه جدایی و غربت مجروح نمایند.
چه سرنوشت عجیبی است داستان ما و سیب زندگی، که به قول قدیمی‌ها وقتی بالایش می‌اندازی هزار چرخ می‌خورد تا به زمین برسد...
حوا در سایه‌سار همین درخت بود که سیبی چید و زندگی زمینی آغاز شد.
نیوتون وقتی در سایه‌سار همین درخت استراحت می‌کرد سیبی در کنارش به زمین افتاد و او جاذبه را کشف کرد.
ویلیام تل قهرمان تاریخی سویسی‌ها در سایه همین درخت مجبور شد تا سیبی را بر سر پسر خردسالش بگذارد با تیرکمان خود آن را نشانه بگیرد. قصه‌ای که بسیاری معتقدند که پایه‌های حماسی انقلاب فرانسه را طرح انداخت.
در سایه‌سار همین درخت بود که مرحوم حمید مصدق شعر معروف «سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک...» را سرود و فقر و بی‌کسی تاریخی ایرانیان را در عشق و احساس فریاد کشید.
و همین سیب دندان‌زده که طوفان فقر شرقی را به شانه می‌کشید، این سوی دنیا در امریکا شد محبوب‌ترین لگوی الکترونیکی و استیو جابز را با «اپل» به شهرت جهانی رساند.
اما فقط این آدم‌های مشهور نیستند که سیبی زندگی‌شان را متحول کرده است. سیب زندگی من و شما هم مد‌ت‌هاست بالا انداخته شده است و هزار چرخ خواهد خورد تا به پایین برسد. گروهی نام این چرخ‌ها را سرنوشت می‌گذارند و معتقدند که از روز ازل به پای آدم نوشته شده است و گروهی حکمت پرودگار را در آن دخیل می‌کنند و همه اتفاق‌ها را به پای خواست او می‌گذارند. گروهی دیگر چرخش سیب را بی‌ربط با چرخ ایام، به پای حساب و کتاب خودشان در زندگی می‌گذارند. و برخی هم دست به دامن شانس و اقبال می‌شوند تا چرخش سیب زندگی‌شان بر وفق مراد باشد.
اما چه حکمت، چه قسمت و چه حساب و کتاب، هرچه که هست، این قصه تاریخی به فصل عاشقی که می‌رسد، بلندی شاخساری که سیب عشق بر آن است کلاه از سر هر کسی فرو می‌اندازد که گویی «دست ما کوتاه و خرما بر نخیل» و چه بسیار چرخ‌ها که سیب ساده حوا در دامن گنبد گردون بر سرنوشت ما روا می‌کند تا قایق کوچک وجود ما را به ساحل آرامش برساند. ساحلی که در همه زندگی به دنبال رسیدن به آن هستیم. اما به راستی زندگی چیست؟! گوهری که در ساحل آرامش پیدا خواهد شد؟! یا بازی گرگم به هوای من و شما و چرخ گردون و درختان سیب در کوچه‌ها و خیابان‌هایی که مسیر گذر ما را برای رسیدن به ساحل آرامش شکل می‌دهند؟!
من اعتقاد دارم زندگی همین مسیر گذر است. همین مسیر عاشق شدن در سایه‌سار درختان سیب، همین غصه‌ها و قصه‌ها، همین خاطرات ریز و درشت و داستان قهرمانی اسطوره‌ها و افسانه‌ها.
زندگی مسیر من و توست، نه مقصد من و تو.
بیا دست هم را بگیریم و بی‌توجه به حوا و نیوتون، تل و... سیب خود را در زندگی پیدا کنیم. چه دندان زده و چه دندان نزده.